سفارش تبلیغ
صبا

::عمار ولایت::
بیاییم ما هم برای تعجیل در ظهور حضرت کاری انجام دهیم.زیرا غیبت او از ماست. 
تصاویر شهدا


بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 16
کل بازدیدها: 43230
لینک دوستان
اخبار روز
موندم مث تو نماز بخونم یا مث بابام

صبح برای نماز بیدار شدم. شیلان هم بیدار شد و وضو گرفت. ناگهان گفت: شنام من موندم مث تو نماز بخونم یا مث بابام؟ نماز رو هر جوری که خدا راضیه باید خوند. دستاتم بهتره بذاری رو سینه‌ت مثل پدرت و به خاطر اون.

خبرگزاری فارس: موندم مث تو نماز بخونم یا مث بابام

آنچه می‌خوانید گوشه‌ای است از خاطرات کیانوش گلزار راغب. ایشان مدتی را در کردستان و در دستان گروهک کومله اسیر بود و سپس آزاد شد. آنچه می‌خوانید مطلبی است بر گرفته از خاطرات ایشان که می‌گوید:

قبل از اینکه هوا کاملا روشن شود به خانه شیلان رسیده بودیم. اسلحه را دوباره گوشه حیاط خاک کردم و به راه افتادم. عبور و مرور هر جنبده‌ای را زیر نظر می‌گرفتیم تا شاید پیام و نشانی از کاک عمر برسد.

نزدیک ظهر مردان و زنان و بچه‌های روستا اطراف یک دوره گرد جمع شده بودند. شیلان یکباره فریاد زد و گفت: کاک غفور.

 

با تعجب گفتم: کاک غفور کیه؟

 

با ذوق و شوق گفت: کاک غفور همونه که جنس می‌آورد زندون و به کومله می‌فروخت. روح تازه‌ای در وجودمان دمید. دور و برش آنقدر شلوغ بود که نمی‌توانستیم با او حرف بزنیم.

 

تا ظهر صبر کردیم. کاک غفور که جنس‌هایش را فروخته بود راضی و شنگول بار و بندیلش را بست و به راه افتاد و خودش را به کناره روستا کشاند و زیر درختی اتراق کرد. من که لباس کردی به تن کرده بودم همراه شیلان بدون جلب توجه اهالی آرام آرام به طرف کاک غفور حرکت کردیم. کنار جوی آبی که از زیر درخت می‌گذشت نشستیم و مشغول شستن دست و صورت‌مان شدیم.

 

کاک غفور کتری سیاهش را با آب جوی پر کرد و بدون هیچ واکنشی به حضور ما به سمت آتشی که افروخته بود رفت و کتری را روی آتش گذاشت. زیلویی را از بار قاطر بیرون کشید و روی زمین پهن کرد و نشست. سپس به تنه درختی تکیه زد و ما را برانداز کرد و بی‌آنکه حرفی بزند چشم‌هایش را بست و استراحت کرد.

 

مدتی گذشت ما بلاتکلیف مانده بودیم. شیلان با چشمان پرسشگرش آهسته گفت: انگار منو نشناخت.

 

- حالا می‌خوای چه کار کنی؟

 

- مجبوریم سر صحبت رو باهاش باز کنیم.

 

نزدیک‌تر شدیم. شیلان گفت سلام کاک غفور،‌ منو نشناختی؟

 

کاک غفور چشمانش را باز کرد گفت: نه دخترم باید بشناسم؟

 

- کاک عمر رو چطور می‌شناسی؟

 

- نه چه طور مگه؟

 

- آخه اونم مشتری شماس، دیدم که از شما خرید می‌کنه.

 

- تمام منطقه از من خرید می‌کنن و منو می‌شناسن، منم باید اونا رو بشناسم؟

 

- نه خب شما درست می‌گین گفتم شاید اونو بشناسین.

 

کاک غفور از داخل بساطش قوری رنگ و رو رفته لعابی را برداشت و کمی چای خشک داخل آن ریخت و به سمت آتش رفت و گفت: حالا کدوم کاک عمر رو می‌گی؟

 

برقی از امید به نگاه شیلان دوید و گفت همونی که عضو کومله‌اس و همیشه از شما خرید می‌کنه.

 

کاک غفور مکثی کرد و قوری چایی را روی کتری گذاشت و با تکه چوبی، ذغال‌های سرخ را زیر و رو کرد و با ترش رویی گفت: من با کومله کاری ندارم. من جنسمو می‌فروشم، برام فرقی نمی‌کنه خریدار کی باشه.

سپس به سمت بساطش رفت و در حالی که پشت به ما دنبال چیزی می‌گشت گفت: حالا چه کارش دارین؟

 

- دامادمونه، می‌خوام یه پیغامی براش بفرستم.

 

کاک غفور استکان به دست کنار جوی آب آمد و نگاهی دقیق به چهره ما انداخت و پرسید این کیه همراهته؟

 

- غریبه نیست، فامیلمونه.

 

من هم با او سلام و علیکی ساده کردم. دوباره گفت: این آقا چی کارس؟ کجاییه؟ لهجش با ما فرق داره.

 

به جای حساس موضوع رسیده بودیم. پرده پوشی هم دیگر ثمری نداشت. ماجرا لو رفته و وقت تنگ بود تعدادی زن روستایی نجوا کنان از دور به سمت ما درحال حرکت بودند. کاک غفور زرنگ‌تر از آن بود که من فکر می‌کردم.

 

با صراحت گفتم: کاک غفور منم کردم بچه نزدیکای قروه سنندجم مدتی هم اسیر کومله بودم خواهش می‌کنم اون قوری و ذغال و آتش رو ول کن ما فعلا وقت اینجور کارا رو نداریم بیا بشین دو کلمه حرف حساب بزنیم.

 

نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: مسلحی؟

 

لباس‌هایم را کنار زدم و گفتم: نه اسلحه ندارم می‌تونی بگردی؟

 

- حرفت رو بزن گوش می‌دم.

 

- راستش ما می‌خوایم یه زحمتی بهت بدیم اگه بتونی یه پیغام واسه کاک عمر بفرستی بعدش هم زحمت بکشی و جوابش را برامون بیاری ممنون می‌شیم. حالا بگو می‌تونی کمکمون کنی یا مرخص شیم؟

 

لبخند زد به طرف بساط چایی رفت و استکان را از چای خوش رنگ پر کرد. در حالی که چای را به نشانه تعارف به طرف ما گرفته بود گفت: من معمولا مزدمو پیش می‌گیرم.

 

- هر چقدر بخواین تقدیم می‌کنیم.

 

چند لحظه به چهره شیلان خیره شدم. لبخندی که از جواب مثبت کاک غفور بر لبانش نقش بسته بود محو شد و شادی زودگذر ما به ناامیدی از دستمزد نقد و کافی برای کاک غفور تبدیل شد.

هنوز مقداری از حقوق بلوکه شده دوران اسارتم را در جیب داشتم اما برای کاک غفور کافی نبود.

 

مدتی با او کلنجار رفتیم. من نود درصد پول همراه را پیشنهاد دادم. او پول را گرفت ولی زیر بار نرفت. دوباره به طرف ما برگشت و با همان چوبی که ذغال‌ها را زیر و رو کرده و خاکسترها را به هوا پراکنده بود به طرف شیلان رفت و نوک سوخته چوبش را تا زیر گلوی شیلان جلو برد و گفت: حالا که پول ندارین طلا بدین.

 

شیلان که تیزی دود،‌ چشم‌هایش را به شدت اذیت کرده بود با عصبانیت‌ مچ‌های خالی و برهنه‌اش را به طرف او گرفت و با تندی گفت: می‌بینی که دستام خالیه، طلام کجا بود؟

 

کاک غفور که به خاطر عکس‌العمل شدید شیلان رنگ باخته بود ناامیدانه چرخی زد و غرولند کنان قدمی پس رفت و با مهار دود گفت: ما رو باش هر چی عتیقه‌اس گیر ما می‌آد برای مهار دود، نوک سرخ چوب را به زمین فرو کرد و با رندی گفت زیر خاکی‌ چی، اونم ندارین؟

 

حرف کاک غفور ما را به یاد اسلحه شیلان انداخت.

 

با یقین گفتم: داریم اتفاقا دست به نقدشم داریم می‌خوام بدونم تو خریداری؟

 

کاک غفور جستی زد و با تعجب گفت: قدیمیه؟ مال کدوم دوره‌س؟ جنسش چیه، مسه یا نقره س؟

 

- تازه‌س مال همین دوره‌س فلزیه.

 

- چیه؟‌کجاس؟

 

- اسلحه‌س به دردت می‌خوره؟

 

دور بار و قاطرش چرخی زد و مردد گفت: ای بدک نیست واسه حفظ خودم و بارام از چنگ دزدا لازم می‌شه حالا بیار ببینیم چه جوریه؟

 

- همرام نیس وقت می‌خواد تا برم بیارم برگردی بهت می‌دم.

 

- من چطوری به حرفت اعتماد کنم.

 

- وقتی برگشتی تا اسلحه رو نگرفتی به ما جوابی نده ما که تا ابد نمی‌تونیم اینجا بمونیم خرج سفرتم که نقد دادیم. دیگه چی می‌خوای؟

 

- قرارمان را گذاشتیم روز جمعه همان جا.

 

زنان محلی با کنجکاوی و قدم‌های بلند به سمت ما می‌آمدند. ما با عجله و شتاب قول و قرارمان را با کاک غفور گذاشتیم و خداحافظی کردیم و از راهی دیگر به طرف ده برگشتیم.

 

چند روز انتظار را به اضطراب و نگرانی و شادی و خاطره گویی گذراندیم.

ظهر روز جمعه سر و کله کاک غفور پیدا شد. با خوشحالی وارد حیاط شد و قبل از هر چیز مزدش را طلب کرده و گفت: الوعده وفا. تا مزدمو ندین یه کلمه حرف نمی‌زنم.

 

- اول بگو چه کار کردی؟

 

- گفتنی نیس دیدنیه.

 

به ناچار خشاب اسلحه را جدا کردم و اسلحه را به کاک غفور تحویل دادم و گفتم حالا بگو.

 

کاک غفور دستش را به طرف محل قرارمان دراز کرده و گفت: اونجا رو نگاه کنین.

 

از دور زنی را دیدیم که بچه‌ای بغل داشت مردی هم کنار قاطر و اجناس کاک غفور ایستاده بود.

 

شیلان که قبل از من آنها را نشناخته بود دوان دوان به طرف آنها رفت. من و کاک غفور پشت سر شیلان روان شدیم.

دو خواهر مثل دو پیچک همدیگر را در آغوش گرفتند و قربان صدقه هم می‌رفتند کاک عمر روی تخته سنگی نشسته بود و در حالی که پسرش را به سینه می‌فشرد محو تماشای سیران و شیلان بود نگاه من و کاک عمر به هم گره خورد درمانده بودم که حالا دوستیم یا دشمن.

 

او زمینه‌ رهایی و آزادی مرا فراهم کرده بود ولی زخمی که توسط دوستانش با شهادت برادرم به قلبم وارد کرده بودند، چیزی نبود که بخواهم یا بتوانم فراموش کنم.

 

کاک عمر با تردید و سرافکندگی بلند شد و به طرفم آمد و دست دور گردنم انداخت. اظهار پشیمانی کرد و خودش را از جنایت‌های کومله مبری کرد و از زحماتم تشکر کرد.

کاک غفور که رندانه به کاک عمر نگاه می‌کرد قصد رفتن داشت. کاک عمر اسلحه‌اش را به او سپرد. کاک غفور که انگار یادش رفته بود خشاب اسلحه شیلان توی خانه جا مانده است با شیطنت و رضایت بدون خداحافظی از آنجا دور شد.

 

باتعجب به کاک عمر گفتم: تو دیگه چرا اسلحه رو بهش دادی اسلحه ما رو گرفته بود کمش بود؟

 

کاک عمر که از من بیشتر تعجب کرده بود گفت: من باهاش طی کرده بودم بیاد و خبر آزادی شیلان رو برام بیاره و به عنوان دستمزد یه اسلحه بگیره.

 

شیلان گفت: ولی این ما بودیم که باهاش طی کردیم خبر آزادیمون رو براتون بیاره و یه اسلحه ازمون بگیره.

 

کاک عمر پوزخند تلخی زد و گفت: ای پدر سوخته سر هر دومون کلاه گذاشت. کارش همینه به اسم کاسبی، اسلحه‌ها رو قاچاق می‌کنه. شیلان آرام آرام شده بود ولی هر لحظه گریه سیران شدیدتر می‌شد. کاک عمر هم توصیه‌های مبهمی به او می‌کرد. سر در نمی‌آورم. چند لحظه بعد کاک عمر صدایم کرد و اشک ریزان دست پسرش را توی دستم گذاشت و دست دیگرش را به گردنم آویخت و مرا برادر خود خواند و گفت: کاک شنام این امانت رو می‌سپرم به تو. قول بده مردونه ازش مواظبت کنی.

 

مات و مبهوت گفتم: چرا مگه خودت می‌خوای جایی بری؟

 

من تمام پل‌های پشت سرم رو خراب کردم روزم سیاه و شبم تاره. نمی‌تونم برگردم پیش کومله مجبورم برم عراق.

 

- عراق واسه چی اونجا چه کار داری؟

 

- می‌رم سراغ پیشمرگای مسلمون کرد عراقی. می‌خوام همراه او نا با صدام بجنگم. شاید این جوری بتونم یه گوشه از گناهامو پاک کنم.

 

- تو می‌تونی توبه کنی. بخشیده می‌شی زیاد زندون نمی‌مونی.

 

- آره می‌تونم توبه کنم ولی با وجدانم چه کنم؟ خیلی وقته تحت تعقیب دموکراتیم. حالام کومله به اون اضافه شد اگه بیام شهر دولت دستگیرم می‌کنه و باید تقاص پس بدم.

 

خب یه جایی پیدا کن و موقتا بمون تا ببینم خدا چی می‌خواد. تو ایران جایی ندارم بمونم. اون قدر خراب کاری کردم که باید به بیگانه پناه ببرم. با نگاهی غمبار به زن و بچه گریانش نگاه می‌کرد و می‌رفت. داشت دور می‌شد که یاد چیزی افتادم و ناگهان داد زدم. کاک عمر اون سربازی که به خاطر اشتباه نگهبان احمق زندون شهید شد و پشت زندون خاکش کردین کی بود؟ کجایی بود؟

 

مکثی کرد و داد زد: عزیز بود ایرانی بود. بیشتر از این چیزی نمی‌دونم. آرام آرام حرکت کردیم. شیلان خواهرش را به آرامش دعوت می‌کرد. او با زیردستی و شیرین زبان، توانست بر غم و اندوه سیران غلبه کند و نم نم او را دلداری داد.

 

به سیران خوش آمد گفتم. بچه‌اش را بغل کردم و با لبخند گفتم: اسمت چیه عزیزم.

 

آهسته و محجوب گفت: سلام.

 

- علیک سلام نگفتی اسمت چیه؟

 

سیران اشکش را پاک کرد و گفت کاک شنام. اسمش کاک سلامه. خندیدم و گفتم: چه خوب مگه تو دنیا بهتر از سلامم پیدا میشه. به شیلان رسیدم و گفتم حقا که تو دیو سفیدی.

 

- چرا؟

 

- واسه چی نگفتی کاک عمرم قرار بیاد؟

 

- آخه ترسیدم از کوره دربری.

 

چند ساعتی پیاده روی کردیم بالاخره پشت یک وانت بار جا گرفتیم و راه افتادیم. شب بود که به شهر رسیدیم. مسیر نسبتا طولانی خیابان را پیاده در پیش گرفتیم.

شیلان آرام و با وقار لبخند به لب آمد کنار من و گفت: از سفرت راضی هستی؟

 

سلام را در بغل داشتم به او خیره شدم و خدا را شکر کردم و گفت: ببخشید جنابعالی دیگه کس و کاری ندارین که بخواین این بنده حقیر آزادشون کنه؟ چپ چپ نگاهم کرد.

 

گفتم: تسلیم، من هنوزم اسیرم.

با لحن ملتمسانه‌ای سر در گوشم برد و آرام گفت: حالا واقعا تکلیف سیران چی می شه؟

 

این جوری که داریم پیش می‌ریم باید یه دکه بزنم جلو دفتر برادر امیدی و یه تابلو بزنم بالاش با عنوان: دفتر حمایت از سرکردگان «کومل» واسه تو و سفید و سیران و سلام و کاک عمر و خیلیای دیگه که می‌شناسمشون و می‌دونم خودشونم یه جورایی گرفتار کومله‌ن و راهی برای برگشتن به شهرشون ندارن.

 

به منزل دایی حبیب رسیدیم. حال و هوای خانه دیدنی بود. صبح برای نماز بیدار شدم. شیلان هم بیدار شد و وضو گرفت. آماده نماز بود که ناگهان گفت: شنام من موندم مث تو نماز بخونم یا مث بابام؟

 

به او که هاله‌ای از نور مهتاب در برش گرفته بود نگاه کردم و آرزو کردم که ای کاش آقا یدالله قمی اینجا بود و یک فتوای ناب صادر می‌کرد.

نماز رو هر جوری که خدا راضیه باید خوند. دستاتم بهتره بذاری رو سینه‌ت مثل پدرت و به خاطر اون.

 

- پس تو چی؟

 

- منم راضیی‌ام به رضای اونا.

 

بعد از نماز به پشت بام اشاره کرد و گفت: شنام میای بریم اون بالا؟

 

- زشت نیست؟

 

گفت: به کسی چه مربوط بیا بریم.

 

بالا رفتیم. خیره به ستاره‌هایی که یکی یکی کم رنگ می‌شدند، گفتم: شیلان می‌بینی صبح رهایی چقدر قشنگه.

 

شیلان هم مثل من حرف نگفته زیاد داشت. می‌دانستم او هم می‌خواهد با من بماند اما نمی‌خواست حرفش را رک و پوست کنده بزند. به او گفتم شیلان اگه من تو رو با خودم ببرم شهرمون مردم چی می‌گن؟ نمی‌گن شنام بی‌معرفته و خون داداشش رو فراموش کرده؟

 

او باز هم جوابی نداد. فرصت کوتاه بود و من نمی‌خواستم آن لحظه‌های ناب را تلخ کنم.

 

ناگهان سیل اشک شیلان سرازیر شد. حرفی نمی‌زد اما از سکوتش می‌شد فهمید چه می‌پرسد: برمی‌گردی؟

 

کسی به من می‌گفت: بگذار و بگذر اگر می‌خواهی این عشق بماند ماندنت چیزی از آن نخواهد گذاشت.

 

از پشت بام پایین آمدم. شیلان به دنبالم آمد و گفت: کجا می‌ری؟

 

- می‌رم باید برم قبل از اینکه دلخوشیمو از دست بدم.

 

به داخل حیاط رسیده بودیم. محجوبانه گفت: سزاواره این جوری تمومش کنی و بذاری بری؟

 

رفتن و قایم کردن رو از تو یاد گرفتم ولی کارای مهمی دارم. اول از همه جنگ اگه ما نجنگیم هیچ وقت نمی‌تونیم از تو و امثال تو مراقبت کنیم. جنگ قشنگ نیست ولی حالا که اومده سراغمون باید مردونه جلوش وایستیم.

 

درد هزار حرف نگفته داشتم. باید به او می‌گفتم که رفتنم نشان بی‌مهری نیست. باید می‌گفتم می‌خواهم برم تا تو آرزو بمانی و بمانی.

نمی‌خواستم شیلان و قداستش را بشکنم. نمی‌خواستم شیلان از آنچه در ذهن من است حتی ذره‌ای پایین‌تر بیاید.

داشته‌ها همه فراموشی‌اند و نداشته‌ها همیشه پایدارند و خواستنی. نخواهمت داشت تا فراموشت نکنم.

 

باید می‌گفتم و گفتم. نشانی خانه‌مان را به او دادم. گفتم با سیران حتما به ما سر بزنید.

همراه با هم تا ترمینال قدم زدیم. حس می‌کردم لبخندش تا ابدیت ادامه خواهد داشت.

 

چند روز بعد توی مینی بوس سپاه بودم. با جمعی از بچه‌های اسد آباد از جمله محرمعلی فروتن و محمدحسین صوفی از همرزمان عملیات شنام و کاظم سعیدی به قصد گذراندن دوره آموزش نظامی و عقیدتی عضویت رسمی سپاه در راه پادگان خضر زنده کرمانشاه بودیم. دوره ما دوره هشتم بود مصادف با زمستان 1361 و پیام معروف هشت ماده‌ای حضرت امام. به محض ورود فروتن مربی تکنیک و فنون رزمی، بسته سیگار را از جیبم بیرون کشید و گفت: قدم اول پاسداری رهایی از وابستگی.

سیگارم را زیر پا له کردم و دل سپردم به صندوقچه یادگاری‌های داداش نبات، کتاب‌ها، دست‌نوشته‌ها لباس پاسداری‌اش که هنوز بوی او را داشت با او در دل قراری گذاشتم. بهترین زمان قرار، فردای دیروز بود از آن روز هر روز رفتم سر قرار فردای دیروز تا امروز.

 

هر کس انتظار مرا دید خندید و پرسید تو هنوز سر قرار فردای دیروزی؟

تا بهار 62 منتظر شیلان و سیران ماندم که شاید به خانه‌مان بیایند اما از آنها خبری نشد.

 

ناچار چند روزی مرخصی گرفتم و به سقز رفتم. وقتی وارد منزل دایی حبیب شدم مادر بزرگ با دیدن من دیوانه‌وار گریه کرد و خودش را به در و دیوار می‌کوبید هیچ کس جز او درخانه نبود.

وقتی آرام شد گفت: شب عید امسال از طرف کاک عمر پیغام رسید که گفته بود نرفته عراق. از سیران خواسته بود همراه بچش برن جایی که پیغام داده بود و اونجا همدیگر و ببنن. شیلان نذاشت سیران و پسرش تنهایی برن. دایی حبیب هم غیرتی شد و با اونا رفت. رفتن همان و برنگشتن همان. نمی‌دونم کومله اول کاک عمر رو دستگیر کرده بود تا شیلان و سیران رو به چنگ بیاره یا شیلان و سیران رو گروگان گرفت تا کاک عمر رو به چنگ بیاره...

 

از مادر بزرگ جدا شدم. حالم نگفتنی بود. کابوس‌های شبانه از آن به بعد رهایم نمی‌کنند. یاد چشم‌های شیلان گردابی بود که سالیان سال مرا درخود فرو برد. حتی جرات نکردم موضوع را به سپاه یا جای دیگری گزارش دهم. ترسیدم اتهام جاسوس بودن شیلان تقویت شود و یقین داشتم شیلان دیگر برنمی‌گردد. چون یک بار از طرف دولت بخشیده شده بود و رویی برای دوباره تسلیم شدن نداشت.

چشم که باز می‌کنم می‌بینم سال‌های سال است از ماجرای من و شیلان گذشته و من همچنان به دنبال او می‌گردم.

 

- حه لا واقعا په زداری؟

 

- نه نیستم.

 

بیا این نون روغنی رو بخور. می‌خوان اعدامت کنن. اگه اون سگا نباشن تو می‌تونی فرار کنی.

 

پایان

پاییز 1388

 فارس نیوز


[ دوشنبه 91/7/24 ] [ 11:38 عصر ] [ عمار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

بیاییم ما هم برای تعجیل در ظهور حضرت کاری انجام دهیم.زیرا غیبت او از ماست.
لینک های ویژه
آرشیو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب

ابزار هدایت به بالای صفحه